تبليغاتX
ღ♥ღقـــصر عـــاشقـــانهღ♥ღ

ღ♥ღقـــصر عـــاشقـــانهღ♥ღ

جلسه محاكمه عشـق بود

 

و قاضی عقـل ...

 

و عشق محكوم به تبعيد به دورترین نقطه مغز شده بود

 

يعنی فراموشی!

 

قلب تقاضای عفو عشق را داشت

 

ولی همه اعضا با او مخالف بودند

 

قلب شروع كرد به طرفداری از عشق

 

آهای چشم مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی ديدن اونو داشتی

 

شما دست ها که با گرفتن دست هاش آروم می گرفتید

 

ای گوش مگر تو نبودی كه در آرزوی شنيدن صدايش بودی

 

و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد

 

حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟

 

همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك کردند

 

تنها عقل و قلب در جلسه ماندند

 

عقل گفت ديدی قلب همه از عشق بيزارند

 

ولی من متحيرم با وجودی كه عشق بیشتر از همه تو را آزرده

 

چرا هنوز از او حمايت ميكنی ؟!

 

قلب ناليد؛ كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود

 

و تنها تكه گوشتی هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تکرار ميكند

 

 

و فقط با عشق می توانم يك قلب واقعی باشم

 

پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتی اگر نابود شوم 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 12:28  توسط  ღ♥ღ DeLaRaMღ♥ღ   | 

MIADGAH IS THE BEST 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 12:18  توسط  ღ♥ღ DeLaRaMღ♥ღ   | 

اگه يه روز من مُردم و تو منو دوست داشتي ...

 

 

اگه يه روز من مُردم و تو منو دوست داشتي پنج شنبه

 ها بيا سرِ مزارم و گلِ سرخي رو روي قبرم بذار تا

هميشه اون گلي که بهت داده بودم رو به خاطرم

بيارم ... ولي... اگه تو مُردي ... من فقط يک بار

ميام مزارِت .. ميام و اون دسته گلِ سفيدِ مريم رو که

با خون خودم سرخشون کردم ، برات هديه ميکنم

وعاشقانه کنارت جون ميدم تا بدوني هيچ وقت تنها

نيستي کاش آن لحظه که تقديم تو شد همه هستي من.

مي سپردم که مواظب باشي . جنس اين جام بلور

است. پُر از عشق وغرور است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 15:29  توسط  ღ♥ღ DeLaRaMღ♥ღ   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 15:5  توسط  ღ♥ღ DeLaRaMღ♥ღ   | 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 15:5  توسط  ღ♥ღ DeLaRaMღ♥ღ   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 15:3  توسط  ღ♥ღ DeLaRaMღ♥ღ   | 

عشــــــــــــــــــــــــــــــــــــق نمي پرسه تو کي هستي عشــــــــق فقط ميگه: تو ماله مني
عشــــــــــــــــــــق نمي پرسه اهل کجايي فقط ميگه: توي قلـــــــــــــب من زندگي مي کني
عشــــــــق نمي پرسه چه کار مي کني فقط ميگه: باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته
عشــــــــــــــــــــــــق نمي پرسه چرا دور هستي فـــــــــــــقط ميگه: هـــــــــــــميشه با مني
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 15:3  توسط  ღ♥ღ DeLaRaMღ♥ღ   | 

 

میدونی طاقت جدایی رو ندارم

با تو من مث صد تا بهارم

میخوام که نری تو از کنارم

ازت زیاد خاطره دارم

میخوام اسمتو من نفس بذارم

از تو بگم در سایه سارم

هرجا بری من دوست میدارم

از عاشقای این دیارم

بیاد شبهای زیر بارون

که خیس میشد تموم سروپاهامون

شبا همش من خواب تو رو میبینم

بین هفت تا آسمون ، رو زمینم

 

 دوستت دارم در يك روز بهاري زير بارش باران

 

 در كنار رودي و منظره زيباتر از آن گل هاي

ياس و سفيد در بستر جنگل سبز و زندگي

در كنار تو باشم و دستانم را دور گردنت حلقه

كنم و سر در آغوشت نهانم تا قلبم آرام گيرد

 و تو با دستان پر مهر و محبت نوازشم كني

و آن لحظه با صداي بلند فرياد بزنم كه

دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 15:2  توسط  ღ♥ღ DeLaRaMღ♥ღ   | 

به نام آنكه ليلي را براي مجنون ، شيرين را براي فرهاد و

 

به نام آنكه ليلي را براي مجنون ، شيرين را براي فرهاد و

تو را براي من

آفريد.       

میدونی طاقت جدایی رو ندارم

با تو من مث صد تا بهارم

میخوام که نری تو از کنارم

ازت زیاد خاطره دارم

میخوام اسمتو من نفس بذارم

از تو بگم در سایه سارم

هرجا بری من دوست میدارم

از عاشقای این دیارم

بیاد شبهای زیر بارون

که خیس میشد تموم سروپاهامون

شبا همش من خواب تو رو میبینم

بین هفت تا آسمون ، رو زمینم

 

 دوستت دارم در يك روز بهاري زير بارش باران

 

 در كنار رودي و منظره زيباتر از آن گل هاي

ياس و سفيد در بستر جنگل سبز و زندگي

در كنار تو باشم و دستانم را دور گردنت حلقه

كنم و سر در آغوشت نهانم تا قلبم آرام گيرد

 و تو با دستان پر مهر و محبت نوازشم كني

و آن لحظه با صداي بلند فرياد بزنم كه

دوستت دارم

 

تو را براي من

آفريد.       

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 15:1  توسط  ღ♥ღ DeLaRaMღ♥ღ   | 

زندگی یعنی هدف،هدف یعنی تو
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 14:59  توسط  ღ♥ღ DeLaRaMღ♥ღ   | 

 

پا به پاي تو مي آيم هر جا بري

گوش به حرف تو مي دم هرچي بگي

من گذشتم از همه براي تو

جونمو برات مي دم به سادگي

تو بدون كه شيشه عمرمني

خدا اون روز رو نياره كه بشكني

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 14:58  توسط  ღ♥ღ DeLaRaMღ♥ღ   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 14:44  توسط  ღ♥ღ DeLaRaMღ♥ღ   | 

تویی که نمی دانم که خواهی آمد ؟

اصلاً بگو ببينم مي آيي؟

مي آيي.... تا با تمام دلتنگي هاي سرزمين آرزوهايم وداع كنم؟

مي آيي.... تا شقايق هاي قلبم دوباره جان بگيرد؟

مي آيي.... تا از درياي نگاهت

قطره اي هم بر كوير چشمانم بريزم؟

مي آيي.... تا ستاره هاي آسمان زندگانيم

از ناله هاي شبانه ام آرام بگيرند؟

كاش مي دانستم از اوج كدامين قله ،

از دل كدامين شب ، از عمق كدامين

جنگل خواهي آمد....

تا برايت قلبم ، اين بزرگ ترين سرمايه ام را

پيش كش آورم و به تو بگويم :

    **** دوســتــــت دارم****

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 14:44  توسط  ღ♥ღ DeLaRaMღ♥ღ   | 

دستها بالا بود. هر کسي سهم خودش را طلبيد.سهم هر کس که رسيد، داغ تر از دل ما بود ولي نوبت من که رسيد، سهم من يخ زده بود! سهم من چيست مگر يک پاسخ پاسخ يک حسرت! سهم من کوچک بود قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت وسعتي تا ته دلتنگيها شايد از وسعت آن بود که بي پاسخ ماند!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 14:43  توسط  ღ♥ღ DeLaRaMღ♥ღ   | 

   تقدیم به کسی که منو تو حسرت صدا زدنش گذاشت تقدیم به تنها تکیهگاه رفته ام

کاش وسعت تنها یمو حس میکردی اون موقع شاید نمی رفتی یا لااقل بهم مجاله بوسه

       زدن به دستاتو میدادی کاش بودی تا منم حس میکردم یه تکیه گاه محکم دارم

             هر روز نبودت رو بیشتر اخساس میکنم میدونم دیگه بر نمی گردی

                                         اما کاش نمی رفتی ...

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 14:41  توسط  ღ♥ღ DeLaRaMღ♥ღ   | 

امروز بعد از گذشت آخرین ملاقاتمان

دلم برایت تنگ شده است

زمان به کندی از کنارم می گذرد

و من چقدر سخت شبهایم را به روز

و روزهایم را به شب می رسانم

اما تو بی خبر از طوفان سرنوشتی که

 برایم رقم می خورد

شیشه ظریف قلبم را شکستی

و مرا در میان رویاهای همیشگی ام تنها گذاشتی

و من همواره با خاطراتت زندگی کردم

و ساعتها با وجود خیالی ات قدم زدم و گفتگو کردم

بی تو همه چیز برایم تکراریست

و روزهای هفته با آرایش نظامی از ذهنم

 عبور می کند

و من  برای ساختن زندگی نو

گلها را روانه ی گلدان قلبم کرده ام

و پنجره دلم را رو به افق گشوده ام

برای عاشقانه ترین نگاهت

 به امید...

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 14:38  توسط  ღ♥ღ DeLaRaMღ♥ღ   | 

 

من  بي  تو  تنهايم

                      بي تو نميتونم

 سر به سرم ميزاري

                      من اينو ميدونم

هميشه ميپيچه

                  خندهات تو گوشم

به فكر فردا باش

                برگرد به آغوشم

من كه بي تو خواموشم خودت اينو ميدوني

                           چرا پاي اون حرفات يه لحظه نميموني

من كه بي تو خواموشم خودت اينو ميدوني

                              چرابا همه حرفات دلمو ميسوزوني

سردي زمستونو توي حرفت ميخونم

                               تو از من بيزاري من اينو ميدونم

ميشه زمستون رو مثل بهاري كرد

                              يا روزهاي خوب رو يه يادگاري كرد

                                        شاد باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 14:36  توسط  ღ♥ღ DeLaRaMღ♥ღ   | 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 14:35  توسط  ღ♥ღ DeLaRaMღ♥ღ   | 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 14:35  توسط  ღ♥ღ DeLaRaMღ♥ღ   | 

هي لج ميكني لج ميكني با من خسته

باور نداري غامت من يه روز شكسته

هي لج ميكني بهونه ميگيري عروسك

كم كم به تو دارم ميكنم تو عشقمون شك

داعم ميگيري بهونه هستي تو بد اخلاق

فكر كردي تكي بري ميمونه رو دلم داغ

فكر كردي كي هستي كه همش واست بميرم

نه اينطوريا نيست ديگه از عشق تو سيرم

وردارو ببراز تو اتاق هرچي كه داري

بپا دلتو تو كنج قلبم جا نذاري

آتيش ميسوزوني كه بگي هنوز تو هستي

چشمامو به روي عاشقي خود تو بستي

هرچي رو نيارم تورو تو قصه ميارم

تا فكر نكني كه عاشقم يا كم ميارم

ديگه از عشق تو سيرم

از دوري تو نميميرم

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 14:34  توسط  ღ♥ღ DeLaRaMღ♥ღ   | 

درد

اي دل ساده بکش درد که حقت اين است

از زمانه بشو دلسرد که حقت اين است

هر چه گفتم مشو عاشق نشنيدي

 حالا همچو پائيز بشو زرد که حقت اين است

maantoo.blogfa.com

 ديدي آخر دم مردانه به جز لاف نبود

بکش از مردم نامرد که حقت اين است

آنچه بر عاشق دلخسته روا دانستي

 فلک آخر سرت آورد که حقت اين است

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 13:38  توسط  ღ♥ღ DeLaRaMღ♥ღ   | 

خاک

بر خاک بخواب نازنين،تختي نيست.

 آواره شدن ,حکايت سختي نيست.

 از پاکي اشکهاي خود فهميدم

 لبخند هميشه راز خوشبختي نيست

فرشته اي از سنگ پرسيد : چرا مانند خاک از خدا نمي خواهي که از تو انسان بسازد ؟ سنگ تبسمي کرد و گفت : هنوز آنقدر سخت نشده ام که مستحق چنين خواسته اي باشم

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 13:37  توسط  ღ♥ღ DeLaRaMღ♥ღ   | 

رمضان

ای خدا غصه نخور از تو فراری نشدم

بعد از آن حادثه در کفر تو جاری نشدم

با وجودیکه به حکم تو دلم زخمی شد

شاکی از آنکه مرا دوست نداری نشدم

ابر را چوب همین سادگی اش ویران کرد

منکه ویرانتر از آن ابر بهاری نشدم

ای خدا غصه نخور باز همین می مانم

من زمین خورده این ضربه کاری نشدم

هرکسی خواست تو رااز من جدا سازد دید

هر چه کردی تو به من از تو فراری نشدم

بيا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد

هلال عيد به دور قدح اشارت کرد

ثواب روزه وحج قبول آن کس برد

که خاک ميکده عشق را زيارت کرد

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 13:35  توسط  ღ♥ღ DeLaRaMღ♥ღ   | 

شرم

عاشق هرکس شدم او شد نصيب ديگري

دل به هرکس دادم او زد به قلبم خنجري

 من سخاوت ديده ام دل را به هرکس مي دهم

شر م دارم پس بگيرم آنچه را بخشيده ام

زندگي يعني بازي. سه ، دو ، يک … سوت داور............ بازي شروع شد!!! دويدي ، دست و پا زدي ، غرق شدي ، دل شکستي ، عاشق شدي ، بي رحم شدي ، مهربان شدي… بچه بودي ، بزرگ شدي ، پير شدي سوت داورــــــ0?ــــــــــ بازي تمام شد... زندگي را باختي

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 13:34  توسط  ღ♥ღ DeLaRaMღ♥ღ   | 

بهار

پيداست هنوز شقايق نشدي

زنداني زندان دقايق نشدي

وقتي که مرا از دل خود مي راني

  يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي

زرد است که لبريز حقايق شده است

تلخ است که با درد موافق شده است

شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي

پاييز بهاريست که عاشق شده است

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 13:33  توسط  ღ♥ღ DeLaRaMღ♥ღ   | 

پذیرفتم

من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است

می روم شاید فراموشت کنم

با فراموشی هم آغوشت کنم

می روم از رفتن من شاد باش

از عذاب دیدنم آزادباش

گر چه تو تنها تر از ما می روی

آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را

تلخی بر خوردهای سرد را...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 13:32  توسط  ღ♥ღ DeLaRaMღ♥ღ   | 

رفتی

رفتي و نديدي که چه محشر کردم

با اشک تمام کوچه را تر کردم

وقتي که شکست بغض تنهايي من

وابستگي ام را به تو باور کردم

افسوس که قصه مادربزرگ درست بود هميشه يکي بود و يکي نبود

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 13:30  توسط  ღ♥ღ DeLaRaMღ♥ღ   | 

کافر

بي تو اينجا نا تمام افتاده ام

پخته اي بودم که خام افتاده ام

گفته بودي تا که عاقلتر شوم

آه ، مي خواهي مگر کافر شوم ؟؟

زمانی که متولد شدم یکی تو گوشم گفت تا آخر عمر با تو هستم!

خندیدم و گفتم:تو کی هستی؟ گفت :غـــــم و تنهایی

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 13:24  توسط  ღ♥ღ DeLaRaMღ♥ღ   | 

غم

بگذاشتیم٬غم تو مگذاشت مرا

حقا که غمت از تو وفادار تر است

گفتي که مرا دوست نداري گله اي نيست بين من و عشق توولي فاصله اي نيست گفتم که کمي صبر کن و گوش به من کن گفتي که نه بايد بروم حوصله اي نيست پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست گفتي که کمي فکر خودم باشم و آنوقت جز عشق تودر خاطر من مشغله اي نيست رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مساله اي نيست

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 13:14  توسط  ღ♥ღ DeLaRaMღ♥ღ   | 

من آن گلبرگ مغرورم که ميميرم ز بي آبي

ولي با خفت و خواري نمي گردم پي خاري

 

من پذيرفتم شکســــــــت خويش را پندهاي عقل دور انديش را من پذيرفتم که عشق افسانه است اين دل درد اشنا ديوانه است. ميروم از رفتن من باش شــــــــــــاد از عذاب ديدنم ازاد باش گر چه تو زودتر از من ميـــــــــــروي آرزو دارم ولي عاشق شوي ارزو دارم بفــــهـــــمي درد را تلخي برخورد هاي سرد را

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 13:12  توسط  ღ♥ღ DeLaRaMღ♥ღ   |